مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
97
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> يعنى : « به خداوند عز وجل اميدوارم كه راحت دنيا نيابى اى يزيد ! چنانكه ما را در اين رنج ومصيبت واندوه ودرد درآوردى ودر چنين شدائد ونوائب دچار ساختى واين كاهش را به فزايش آوردى . » يزيد با آن مظلومه گفت : « چگونه ديدى كه خداى آنچه را كه گمان مىبرديد ، قرين زيان ونوميدى وخسارت داشت ودروغ شما را آشكار ساخت ؟ » فرمود : « اى يزيد ! إنّ اللَّه تعالى أكذب المنافقين حيث قال إنّ المنافقين لكاذبون ويعذِّب المنافقين والمنافقات الحمد للَّهالّذي برّء أهل بيت نبيّه من الكذب والنِّفاق وطهّرهم من كلِّ عيبٍ وشقاق تطهيراً » ؛ به درستى كه خداى تعالى مردم منافق را تكذيب مىفرمايد ، در آنجا كه فرموده است : به درستى كه منافقان دروغگويان باشند ! وعذاب مىفرمايد مردان منافق وزنان منافقه را سپاس خداوندى را كه أهل بيت پيغمبرش را از كذب ونفاق برى وبيزار داشت واز هر عيب وشقاق مطهر فرمود . » از اين خبر نيز معلوم مىشود كه زينب كبرى همان امّ كلثوم است وهمچنان مىنمايد كه اين داستان در مجلس ابن زياد روى داده باشد ؛ چه دنبالهء آن به آنجا منتهى مىشود . از كامل بهايى مسطور مىآيد كه يزيد به پا شد وبا پاى نامباركش بر سر مطهر امام عليه السلام جسارت كرد . وزيد بن أرقم كه حاضر مجلس بود ، با وى چنان وچنين گفت واين هردو به مجلس ابن زياد انسب است . خداى داناتر است به آنچه أصوب است ونيز بيهوش شدن جناب امّ كلثوم در مجلس يزيد خالى از غرابت نيست ؛ مگر اينكه آن مخدره در منزلي كه داشتهاند ، سر مبارك امام عليه السلام را از يزيد خواسته باشد وآن حالت روى داده باشد . واز كتاب نجاة الخافقين مذكور است كه از آن پس ، زينب دختر أمير مؤمنان عليهما السلام روى به أهل دمشق كرد وبگريست وندا بركشيد : « يا أهل دمشق ! اعلموا قد فرّق جماعة العلوج هذا الرّاس عن بدنه » ؛ « اى مردم دمشق ! دانسته باشيد كه اين جماعت كافر وگبر وارمنى اين سر منور را از بدن جدا كردند . » آنگاه به كلماتي تكلم فرمود كه از آن مصائب ونوائب كه بر آن حضرت وأهل بيت فرود گشته بود ، تذكره مىنمود واز آن پس شروع به انشاى اين اشعار شد : يقلن يا محمّدا يا جدّنا يا أحمد * قد أسرتنا الأعبد ثكّلنا ثواكل وهتكوا حريمه وذبحوا فطيمه * وأسروا كلثومه وسيقت الحلائل 3 إلى آخر الاشعار ؛ وچنان مىنمايد كه اين كلمات اگر محلّ وثوق باشد ، در مجلس يزيد نبوده است ودر حالت ورود به دمشق است واين اشعار را ديگران به زبان حال آن ستمديدگان گفتهاند ؛ چنانكه مىنويسد كه راوي گفت : « چون أهل دمشق اين كلمات را بشنيدند ، سخت بگريستند وناله بركشيدند وعقول ايشان از سرها پرواز همى گرفت ؛ چندانكه پارهاى بيهوش بيفتادند وچون به خويش پيوستند ، گريان ونالان از آن مجلس بيرون شدند وهمى خاك بر سر ريختند وبر گذشته پشيمانى خوردند . » 4 در ناسخ التواريخ مسطور است كه : از مردم شام مردى سرخ موى برخاست وروى به يزيد كرد وگفت : « يا أمير مؤمنان ! اين كنيزك را به من بخش ! » واز اين سخن ، فاطمه دختر حسين عليهما السلام را خواست . چون فاطمه اين سخن بشنيد ، بر خود بلرزيد و